|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 22:12 توسط اشکان وعلیرضا |
عشق را دوست دارم نه در قفس
روي دريچه ي قلبم نوشتم ورود ممنوع + نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387 20:7 توسط اشکان وعلیرضا |
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387 20:3 توسط اشکان وعلیرضا |
يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي... اما امواج دريا هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پیش آمدند. دلم برات تنگ میشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه میزنم
ديشب خواستم واسه دل خودم فال بگيرم وقتي فالنامه رو باز کردم چشمم به شعري افتاد که هيچ ربطي به دل من نداشت تازه فهميدم که دلم مال خودم نيست + نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387 19:43 توسط اشکان وعلیرضا |
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387 19:31 توسط اشکان وعلیرضا |
شبی از شب ها تو به من گفتی که شب باش من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود به امیدی که تو فا نوس شب من باشی
روزی که به دنیا اومدی داشت بارون می اومد ولی هوا ابری نبود.میدونی چرا؟اون روز فرشته هاداشتن از اون بالا گریه میکردن.چون یکی از اونا کم شده بود.
ادامه مطلب + نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387 19:53 توسط اشکان وعلیرضا |
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387 19:48 توسط اشکان وعلیرضا |
می بخشمت بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی...بخاطر تمام خنده هایی که به صورتم نشاندی نمی بخشمت به خاطر دلی که برایم شکستی...بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی...نمی بخشمت بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی...بخاطر نمکی که بر زخمم گذاشتی...و می بخشمت بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی + نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387 19:47 توسط اشکان وعلیرضا |
روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم... + نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387 19:46 توسط اشکان وعلیرضا |
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387 19:20 توسط اشکان وعلیرضا |
|