|
هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت تو زندگي من هستي روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه خورشيد در اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و خورشيدي در اسمان معلوم نبود شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه ستاره هاي اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود وستاره اي در اسمان نبود خواستم براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم ولي حيف تمام اشکهايم را براي بدست اوردنش از دست داده بودم + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 19:12 توسط اشکان وعلیرضا |
وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت به انتظار آمدنش نشستم وقتي ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من اورا دوست داشتم وقتي اوتمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي کردن مثل تنها مردن + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 19:11 توسط اشکان وعلیرضا |
اگر مدیر بودم یکی از شرایط ثبت نام را عشق می گذاشتم اگر دبیر ریاضی بودم عشق را با عشق جمع می کردم اگر معمار بودم قصری از عشق می ساختم اگر سارق بودم فقط عشق می دزدیدم اگر بیمار بودم تنها شربتی که می نوشیدم فقط شربت عشق بود اگر درجه دار بودم فقط به عشق سلام می دادم اگر پلیس بودم هرگز عشق را جریمه نمی کردم اگر خلبان بودم در اسمان عشق پرواز می کردم اگر دبیر ورزش بودم به بچه ها می گفتم با عشق نرمش کنید اگر خواننده بودم فقط از عشق می خواندم اگر ناخدا بودم همیشه در ساحل عشق لنگر می انداختم اگر نجار بودم عشق را قاب می گرفتم + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 19:10 توسط اشکان وعلیرضا |
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 19:7 توسط اشکان وعلیرضا |
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 19:4 توسط اشکان وعلیرضا |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 20:11 توسط اشکان وعلیرضا |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 20:6 توسط اشکان وعلیرضا |
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387 22:24 توسط اشکان وعلیرضا |
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387 22:17 توسط اشکان وعلیرضا |
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387 22:2 توسط اشکان وعلیرضا |
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387 22:1 توسط اشکان وعلیرضا |
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387 22:27 توسط اشکان وعلیرضا |
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387 22:23 توسط اشکان وعلیرضا |
+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387 20:21 توسط اشکان وعلیرضا |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 22:12 توسط اشکان وعلیرضا |
عشق را دوست دارم نه در قفس
روي دريچه ي قلبم نوشتم ورود ممنوع + نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387 20:7 توسط اشکان وعلیرضا |
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387 20:3 توسط اشکان وعلیرضا |
يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي... اما امواج دريا هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پیش آمدند. دلم برات تنگ میشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه میزنم
ديشب خواستم واسه دل خودم فال بگيرم وقتي فالنامه رو باز کردم چشمم به شعري افتاد که هيچ ربطي به دل من نداشت تازه فهميدم که دلم مال خودم نيست + نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387 19:43 توسط اشکان وعلیرضا |
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387 19:31 توسط اشکان وعلیرضا |
شبی از شب ها تو به من گفتی که شب باش من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود به امیدی که تو فا نوس شب من باشی
روزی که به دنیا اومدی داشت بارون می اومد ولی هوا ابری نبود.میدونی چرا؟اون روز فرشته هاداشتن از اون بالا گریه میکردن.چون یکی از اونا کم شده بود.
ادامه مطلب + نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387 19:53 توسط اشکان وعلیرضا |
|